تبلیغات
حرفهایی از جنس نگفتن - سفره خالی


حرفهایی از جنس نگفتن

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت اهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید؟؟


نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین 1388 ساعت 06:09 ب.ظ توسط |من وعشقم |یادگاری |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست