تبلیغات
حرفهایی از جنس نگفتن - داستان عاشقانه


حرفهایی از جنس نگفتن

 

عشق برفی

داشتیم با هم روی برف راه میرفتیم. نگاهی به صورتش انداختم. برق نگاهش با شیطونی خاصی باهام حرف میزد. خیلی دوسش داشتم ولی هیچ وقت نمیتونستم توی صورتش زل بزنم و بگم که چقدر دوسش دارم. هروقت توی صورتم زل میزد یه جا دیگه رو نگاه میکردم.

هوا خیلی سرد بود و زمین شدیدا یخ زده بود. توی یه چشم به هم زدن که هیچی رو نفهمیدم دیدم که داره سر میخوره و میوفته منم که حتی تا اون موقع درست حسابی تو صورتش نگاه نکرده بودم سریع پریدم و دستش رو محکم تو دستم گرفتم و بدنش در حالی که میخواست به زمین بیوفته افتاد روی بدن من. هیچ کس اونجا نبود. ولی من خیلی خجالت کشیدم. به صورتش نگاه کردم با همون شیطونی برق نگاهش به من خندید.

بعد از مدت ها یه شب تو اغوشم بهم گفت که اون روز اون کار رو عمدی انجام داده بوده تا خودش رو به من نزدیک تر کنه و من رو از این خجالتی بودن در بیاره و باهاش راحت باشم. این بود عشق برفی.

این یخهای زمستونی بهونه ای بود واسه عاشق تر شدن ما.


نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1387 ساعت 08:08 ب.ظ توسط |من وعشقم |فریاد |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست