این مطلب توسط مارال م.ن روز سه شنبه 2 شهریور 1389 در ساعت 11:43 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران میاید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
این مطلب توسط مارال م.ن روز سه شنبه 9 تیر 1388 در ساعت 11:36 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
برو ادامه مطلب ضرر نداره
این مطلب توسط مارال م.ن روز جمعه 1 خرداد 1388 در ساعت 01:04 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
از هر كجا كه دلت گرفته اینجا بنویس . . .
اینجا مخصوص درددل دوسته
این مطلب توسط مارال م.ن روز سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 در ساعت 07:38 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
سیب
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره سیب از باغچه ی همسایه دزدیدم
باغبان ازپی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی و هنوز سالهاست آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد سخت آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت
این مطلب توسط مارال م.ن روز یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 در ساعت 11:57 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
آواز خدا همیشه در گوش دل است
كو دل كه دهد گوش به آواز خدا . . .
این مطلب توسط مارال م.ن روز چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 در ساعت 09:44 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
حاصل عشق مترسك به كلاغ مرگ یك مزرعه است . . .
این مطلب توسط مارال م.ن روز یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 در ساعت 09:02 ق.ظ نوشته شد | نظرات()

زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم
![]()
هركی هر جمله ای رو كه دوست داره(واسه عشقش) برام تو قسمت نظرات بنویسه
تا با اسم خودش توی وبلاگ قرار بدم.
راستی نظر یادتون نره
این مطلب توسط مارال م.ن روز پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388 در ساعت 02:30 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
میدونی چرا وقتی آدم بزرگ میشه با خودكار می نویسه؟
چون یاد بگیره كه هر اشتباهی پاك نمیشه.
روز اول گل سرخی برام اوردی گفتی برای همیشه
دوستت دارم روز دوم گل زردی برایم اوردی گفتی
دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی برایم اوردی و
سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش فقط یه
شوخی بود .
این مطلب توسط مارال م.ن روز دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 در ساعت 07:47 ق.ظ نوشته شد | نظرات()

به علت بارش بی وفایی، جاده عشق لغزنده است، لطفا با محبت حرکت کنید !!!

این مطلب توسط مارال م.ن روز شنبه 12 اردیبهشت 1388 در ساعت 08:41 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
![]()
یکی می پرسد : اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست....
(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق... یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است . . .
(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»
در حضور خارها هم میشود یک یاس بود..در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها....شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.
دست در دست پرنده،بال در بال..نسیم .....ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود !!!!!!!
کاش می شد حرفی از "کاش میشد"هم نبود....هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
. . . (¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»
![]()
نردبان این جهان ما و منی است.....عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم آنکس که بالاتر نشست......استخوانش سخت تر خواهد شکست !
(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»
![]()
این مطلب توسط مارال م.ن روز پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 در ساعت 01:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
برمزارمردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده راتازنده است بایدبه فریادش رسید
ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گرنرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه ی صاحب عزا تاصبح نالیدن چه سود؟
گرنپرسی حال من تازنده ام
بعد مرگم اشک ونالیدن چه سود؟
زنده را درزندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمرروی قبرم وانهادن چه سود؟؟؟؟
این مطلب توسط مارال م.ن روز یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 در ساعت 12:37 ب.ظ نوشته شد | یادگاری()
باید آهسته نوشت
با دل خسته نوشت
با لب بسته نوشت…
گرم و پررنگ نوشت…
روی هر سنگ نوشت تا بخوانند همه که اگر ع ش ق نباشد
دل نیست...
نظر یادتون نره . . .

این مطلب توسط مارال م.ن روز دوشنبه 31 فروردین 1388 در ساعت 10:04 ق.ظ نوشته شد | یادگاری()
قبل از ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
بعد از ازدواج
کاری نداره! از پایین به بالا بخون
این مطلب توسط مارال م.ن روز پنجشنبه 27 فروردین 1388 در ساعت 04:42 ب.ظ نوشته شد | یاذگاری()
تبلیغات